![]() |
![]() |
|
| www.dastneveshtehaye izabel.blogfa.com |
|
الهی «وَحَفِظْتَنى فِى الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً وَرَزَقْتَنى مِنَ الْغِذآءِ لَبَناً مَرِیّاً وَعَطَفْتَ عَلَىَّ قُلُوبَ الْحَواضِنِ وَکَفَّلْتَنى الاُْمَّهاتِ الرَّواحِمَ وَکَلاَْتَنى مِنْ طَوارِقِ الْجآنِّ وَسَلَّمْتَنى مِنَ الزِّیادَهِ وَالنُّقْصانِفَتَعالَیْتَ یا رَحیمُ یا رَحْمنُ حتّى اِذَا اسْتَهْلَلْتُ ناطِقاً بِالْکَلامِاَتْمَمْتَ عَلَىَّ سَوابغَ الاِْ نْعامِ وَرَبَّیْتَنى زایِداً فى کُلِّ عامٍ حَتّى إ ذَا اکْتَمَلَتْ فِطْرَتى؛ و در حال طفولیت و خردسالى در گهواره محافـظـتـم کـردى و روزیـم دادى از غـذاهـا شـیـرى گـوارا و دل پرستاران را بر من مهربان کردى و عهده دار پرستاریم کردى مادران مهربان را و از آسیب جنیان نـگـهـداریـم کـردى و از زیـادى و نقصان سالمم داشتى پس برترى تو اى مهربان و اى بخشاینده تا آنگاه که لب به سخن گشودم و تمام کردى بر من نعمتهاى شایانت را و پرورشم دادى هـرسـاله زیـادتـر از سـال پـیـش تـا آنـگـاه کـه خـلقـتـم کامل شد...» پروردگار مهربان من، اباعبداللهالحسین(ع) در دعای عرفه از نحوه آفرینش انسان در 1400 سال پیش سخن میگوید که انسان را به شگفتی وامیدارد و گویی از پزشکان همعصر ما نیز چنان پیشتر رفته است که برای درک آنچه حضرتش بیان کرده است، زمانی طولانی به تفکر و تحقیق نیاز دارند. الهی هر انسانی با نگاه به الطافی که از کودکی تا بزرگسالی به او عطا کردهای در مییابد که لطف تو از ازل تاکنون شامل حالش بوده است و حال این که بسیاری از افراد چنین الطاف و نعماتی را نادیده گرفته یا از آنها غافل بودهاند. حال آن که تو همیشه نسبت به بندگانت بینا بودهای و حتی لحظهای از یادشان غافل نبودهای که اگر غیر از این بود، از هستی ساقط شده بودند. معبودا، از دوران طفولیت و خردسالی همواره از بندگانت به انحاء گوناگون محافظت کردهای و ما همیشه از این موضوع غافل بودیم و از بروز هر حادثهای ولو ناچیز، سر به شکایت میگذاریم و به درگاهت افغان سر میدهیم، غافل از بلاهای بسیار و بزرگی که تو از سر ما گذراندهای و چشم ما از دیدن آنها نابینا است. ائمه معصومین(ع) فرمودهاند که حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن، انسان از لطف و عنایت خداوند متعال بیبهره نیست، پس چگونه است که انسان قدر این نعمت نمیداند و سر به طغیان و گردنکشی برمیافرازد؟ چگونه است که قدر نعماتی همچون پدر و مادر که فرزند را از جان خویش بیشتر دوست دارند نمیداند و آنان را نادیده میگیرد؟ الهی چگونه است که حتی با مشاهده افرادی که دچار بیماریهای صعبالعلاج هستند و از درد و رنج و ناراحتی به خود میپیچند و از معلولیت رنج میبرند، به خود نمیآید و شکر نعمت به جا نمیآورد؟ خداوندا، چرا ما انسانها از قدرت همچون تویی که نعمت به ما عطا کردهای غافل هستیم و از این که میتوانی در یک چشم بر هم زدن نعمت را به نقمت تبدیل کنی، با خیال آسوده که ناگزیر از اعتماد به نیکویی و حسن تو است میگذریم؟ حقا که چنین بندگانی سزاوار نابخشوده شدن هستند و در برابر همه نعمات بسیاری که به آنها عطا کردهای باید پاسخگو باشند و چنانچه استفاده نادرست از آن کرده باشند باید در برابر کردار ناصواب خود طعم عذاب را بچشند. ولی بارالها، تو مهربانتر از آنی که بندگان پشیمان و عذرخواهت را عذاب کنی و دست رد به حسن ذن آنان نسبت به خودت بزنی. یا ارحمالراحمین، بر ما بندگان ببخش و به شکرگذاری و سپاس خود راهنمائیمان کن تا از گزند آسیب و عذاب دنیوی و اخروی در پناه لطف و مرحمت تو در امان بمانیم. یا رب العالمین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 3:43 PM توسط من او |
|
|
وقتی چشمت به بارگاه امام عسگری(ع) و امام هادی(ع) میافتد، نمیدانی از طلبیده شدن به درگاه این ائمه معصوم(ع) خوشحال باشی یا از دیدن مناظری که قلب هر بیننده مسلمانی را به درد میآورد، گریه سر دهی. وقتی چشمت به بارگاه امام عسگری(ع) و امام هادی(ع) میافتد، نمیدانی از طلبیده شدن به درگاه این ائمه معصوم(ع) خوشحال باشی یا از دیدن مناظری که قلب هر بیننده مسلمانی را به درد میآورد، گریه سر دهی. آن قدر بغض در گلویت مینشیند که فرصت فکر کردن برایت باقی نمیماند. پاهایت بیاختیار به سوی حرمی گام بر میدارند و تو را همراه با خود میبرند که جز الواری کشیده شده به دور مرقد شریف این ائمه معصوم(ع) چیز دیگری نیست که پارچهای مخمل گونه به دور آن کشیده شده است. نه ضریحی از طلا و نقره و فولاد و حتی چوب و نه نقش و نگاری. تنها چیزی که به چشم میخورد دیواری چوبین است که بین زائران و مرقد مطهر ائمه(ع) فاصله میاندازد. مرقد امام حسن عسگری(ع) در جوار حرم پدر بزرگوارش امام هادی(ع) و خواهرش و همسرش حکیمه خاتون و نرجس خاتون، در داخل این حرم چوبین جای گرفته است. چنان حیرت زدهای که نمیدانی در بدو ورود چه بگویی. سرت را به دیواره چوبی تکیه میدهی و از عمق جانت میگریی. گریهای از سر درد، از سر رنج، بر مظلومیتی که ائمه این وادی بیمحبت به اولاد علی(ع) کشیدهاند و همچنان این مظلومیت ادامه دارد. بر مهجوریت دو امام معصوم(ع) که در سرزمینی مدفون شده و به شهادت رسیدهاند که بیش از 85 درصد مردم آن را وهابیون تشکیل میدهند و قطعاً نیازی بر ابراز و بیان دشمنی وهابیت با دین اسلام نیست. مظلومیت این دو امام معصوم(ع) به حدی است که حتی اکنون که 1400 سال از شهادت این دو ائمه بزرگوار میگذرد، باز هم مورد ظلم و جور اشقیا قرار میگیرند و این قائله همچنان ادامه دارد، به طوری که هر سال شاهد بمبگذاری و تخریب حرم این دو امام معصوم هستیم و بازسازی ویرانههای این حرم متبرک و مطهر همچنان ادامه دارد. به طوری که پس از خروج کاروان از سامرا به سمت کاظمین، خبر انفجار دیگری از رسانهها در حرم مقدس این دو امام معصوم(ع) منتشر شد که دلها را به درد آورد و زبانها را به لعنت عاملان این اقدام گشود. شنیدن گفتههای زائران در این باره نیز خالی از لطف نیست. سخنانی که عمق احساس و شور زائران را به تصویر میکشد. یکی از بانوان زائری که به نظر میرسید بار نخست است، چشمش به بارگاه این دو امام معصوم(ع) رسیده است، دست روی سینه گذاشت و بعد از این که سرش را به نشانه ادب پائین آورد و سلام داد، زیر لب گفت «الهی چشمهایم کور میشد تا غربت شما را نمیدیدم!». شنیدن این حرف از زبان یک فرد عامی، دنیایی از حرف را در خود دارد که گوش شنوا میخواهد. زائر دیگری با لحنی دلسوزانه رو به دیگری کرد و گفت «خدا را شکر، امام عسگری(ع) اینجا تنها نیست، همسر و خواهر و پدرش هم کنارش هستند!» لحنی دلسوزانه که لبخند بر لب میآورد. هر کس به گونهای ابراز احساسات میکرد، ولی بیش از هر چیز، اشک و ناله و فغان بود که به چشم میخورد و به گوش میرسید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 4:1 PM توسط من او |
|
|
تمام احساسم را به کار میگیرم تا قلم را با قدرتی که خالق یکتا در نهادم قرار داده است به چرخش درآورم و آنچه را که دیدهام بر صفحه کاغذ بنگارم که به راستی نگارش چنین اعجازی قلمی شیوا و بیانی رسا میطلبد. شامگاه واپسین روز حضور کاروان در بارگاه کبریایی دو امام معصوم(ع)، موسی بن جعفر(ع) و محمد بن علی(ع) بود. لحظاتی را به مناجات سپری کرده بودیم و دل به حرم امام هفتم و نهم گره زده بودیم، صدایمان در صدای زائرانی که به زیارت آمده بودند گم شده بود که به ناگاه از اطراف حرم با ضرب چوب پردار خادمان بلندمان کردند و خواستند که به بیرون از حرم برویم؛ چرا که ساعت زیارت به گفته خادمان تمام شده بود و به سرانجام خود نزدیک میشد. در کمال تعجب در حالی که دیگر زائران نشسته بودند از حرم بیرون رفتیم و داخل صحن شدیم. شاید همین موضوع دلیلی بود برای دیدن صحنهای که چند لحظه بعد در برابر چشمانمان به وقوع پیوست. گویی تمام گفتههایمان درباره این که موسی بن جعفر(ع) همان امام مورد تأکید حضرت رسول(ص) در گرفتن حاجات شفای بیماران است، با دیدن این صحنه صورت واقعی به خود گرفت تا ایمانمان به یقین برسد. گروهی شتابزده از کنارمان گذشتند و زمزمهای که هر لحظه به نجوا نزدیکتر میشد، به گوش میرسید که شفا گرفته است! نگاهمان به اطراف چرخید تا ببینیم چه واقع شده است. دختری را که یک پسر جوان و یک مرد مسن دو دستش را گرفته بودند تا در راه رفتن به او کمک کنند، توجه ما را به خود جلب کرد. به سوی جمعیتی که پشت سر آنها به جنب و جوش در آمده بودند به سرعت راه افتادیم تا از آنچه واقع شده است اطلاع پیدا کنیم و به قول خودمان از قافله جا نمانیم... پرسان پرسان از دیگران فهمیدیم که این دختر 13، 14 ساله عرب که همراه برادرش به حرم این دو امام معصوم(ع) مشرف شده بود، قادر به راه رفتن نبود و به گفته پزشکان از جمله افرادی به شمار میرفت که از کمر به پائین فلج هستند. دخترک گویی شکه شده بود، راه میرفت، شاید در تصورش نمیگنجید که روزی بتواند روی دو پایش بایستد و با قدمهای خود زمین را بپیماید. حالش خوب نبود و همین باعث میشد که برادرش با عصبانیت جمعیت را از اطرافش بپراکند. لحظاتی بعد دخترک که حالا جمعیت اطرافش کمتر شده بود، روی دو پا، با دستانی باز به سوی حرم ائمه معصوم(ع) که در کاظمین آرمیده بودند به راه افتاد ... لحظاتی بود که همه حاضران با بهت و حیرت و برخی با اشکی که در گوشه چشمانشان جمع شده بود نظارهگر این صحنه بودند. دختر با همه احساسش میخواست ضریح امام را در آغوش بگیرد... حتماً میخواست مراتب شکرگذاریاش از خالق هستی را به جا آورد، میخواست از امام تشکر کند... میخواست شکرگذار همه گامهایی باشد که از این پس بر میدارد و همه اینها تلنگری برای نظارهکنندگان بود تا قدر نعمتی را که دارند بدانند و به اجابت شفای بیمارانی که التماس دعا داشتند امیدوار باشند... یا رب العالمین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 1:48 PM توسط من او |
|
|
فردا مولود كعبه در عيدالله الاكبر وصی نبیالله(ص) میشود. شب عيد اهل بيت پيغمبر(ص) و آلالله فرارسيده است. امشب، 18 ذیالحجه، شبی است كه فردايش دين مسلمانان به فرموده خداوند متعال كامل میشود. فاطمه(س) با شنيدن «من كنت مولاه، فهذا علی مولاه» دستش را بر سينه گذاشت و لبخند بر لب، از ته دل «روحی لك الفداه» را به زبان آورد تا در روز واقعه در پشت درب خانهاش دفاع از ولايت و نثار جانش را به عينه محقق كند.
عجب تمثيل عجيبی است، اين كه علی(ع) مولود كعبه است! يعنی باطن قبله را در اميرالمومنين(ع) پيدا كن و چه كسی والاتر، ارزندهتر و شايستهتر از او كه در كعبه متولد شده است و هيچ كس همانند او نيست. پيامبر(ص) از علی به جانش تعبير كرد و او را جان خود ناميد و ولايت او را ولايت خداوند معرفی كرد و فرمود كه هر كه علی(ع) را دوست داشته باشد، خداوند را دوست خواهد داشت و دينش با حبّ علی به كمال میرسد. و مگر نه اين كه اگر كسی جميع اعمال جنّ و انس را در پرونده اعمال خود داشته باشد، ولی سينهاش خالی از حبّ علی باشد، اين اعمال از او پذيرفته نيست. پس حبّ مولايمان علی(ع)، ركن پذيرش اعمالمان به شمار میآيد و چه روزی بهتر از روز عيد غديرخم كه ياد و خاطره اين روز را ارج بگذاريم؟ علی(ع)، اول مردی است كه به پيامبر(ص) ايمان آورد و رسالت او را در كنار اولين زن مسلمان، خديجه كبری(س) پذيرفت و در گردهمآيی بزرگان قريش، اين فقط علی بود كه سه بار در پاسخ به درخواست پيامبر اكرم(ص) جواب مثبت داد و دين او تصديق كرد تا در روز 18 ذیالحجه سال دهم هجرت، به عنوان وصی و جانشين و ولی مومنان معرفی شود. و انجام اين رسالت چقدر حائز اهميت بود كه اگر نبی اكرم(ص) آن را به جا نمیآورد و بيان نمیكرد، گويی هيچ اقدامی در انجام رسالت نبویاش انجام نداده است! و چه وظيفه سنگينی با ابلاغ رسالت بر دوش وصی پيامبر(ص) گذاشته میشد و چه كسی بهتر از علی(ع) كه همه افراد از دوست و دشمن او را از همان اوان كودكی میشناختند و به حقانيت، عدالت، كمال و شجاعت او ايمان داشتند. و چه روزهايی است اين روزها كه فاطمه(س) به خانه علی(ع)، موسی(ع) برای گفتوگو با خداوند و ابلاغ حكم پيامبری و مبعوث شدن به رسالت به طور، ابراهيم خليلالله (ع) با اسماعيل ذبيحالله (ع) برای قربانی كردن نفس در محضر خداوند متعال به قربانگاه، حسين(ع) با همه هستیاش در روز عرفه به كربلا میرود تا در پايان اين ايام، خاتم النبی(ص) با امير مومنان(ع) به غدير بروند و با معرفی ولیالله، دين حق را به كمال برسانند و اسلام را زوال و انحراف با حضور حجتهای خدا باز دارند. خواستم تا عشق را معنا كنم بلكه جای خويش را پيدا كنم آمدم گفتم به آوای جلی عين يعنی عدل مولايم علی شين يعنی شور الله الصمد قاف يعنی قل هو الله احد عشق با نام علی آغاز شد يا علی گفتيم و عشق آغاز شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 آبان1390ساعت 2:38 PM توسط من او |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 آبان1390ساعت 9:42 PM توسط من او |
|
|
آن قدر بی تاب بودم که متوجه نشدم دیگران را پشت سرم جا گذاشته ام. «با وضو وارد شوید»، اولین جمله ای که برای ورود به جایگاه انسان های ارزشمندی چون شهدا که آرام در آن جای گرفته اند و بی قیل و قال سر بر بستر خاک گذارده و آرمیده اند، به ذهن خطور می کند. نمی دانم شاید سکوت ما است که خلوت ربّانی آنان را می شکند، خلوت کسانی را که در زمان بودن شان نیز چنان بی ادعا، بی ریا و خالصانه و از سر خضوع کار می کردند، که دیده و شنیده نمی شدند. حال نیز که در آرامگاه ابدی خود جای گرفته اند، همهمه زائران است که فضا را از این سکوت به در آورده است و خلوت آنان را بر هم می زند تا آنها را متوجه مهمانان آشنا و غریبه ای کند که شاید بسیاری از آنان را نمی شناسند. مهمانانی که با فرهنگ ایثار و شهادت انس گرفته اند، مهمانانی که خود را عضوی از خانواده شهدا می دانند و می گویند، «اینان نیز فرزندان ما هستند...»، دلسوختگانی که آه از نهادشان بر می آید و فرصت را از دست رفته می بینند و برای توسل به شهدا بر سر مزارشان حاضر شده اند. وارد گلزار شهدا که می شوم، بوی عطر گلاب مشامم را می نوازد. نگاهی به اطراف که می اندازم، می بینم جای جای این گلزار به مناسبت هفته دفاع مقدس نظافت، آراسته و عطرافشانی شده است. بر هر سنگ مزاری که نگاه می کنی، گل سرخی را می بینی که گویی همین چند لحظه پیش بر روی سنگ قبر هر شهیدی نشانده شده است. عطر گلاب مرا به خود می آورد تا گام بردارم و مسحور از این فضای عرفانی و روحانی، به زیارت بزرگ مردانی بروم که در بودن و نبودنشان، به یاری شان محتاجیم. به هر گوشه که نگاه می کنی، افرادی را می بینی که برای زیارت شهدا به این گلزار آمده اند. آشنا و غریبه، دوست و همرزم، فرمانده و همسفر، پدر و مادر و فرزندان، هر یک بر بالین یک شهید حاضر شده اند و برخی همان گونه که اشک را از چشمانشان می زدایند، سرشان را به مزار نزدیک و گویی در گوش شهید نجوا می کنند... شاید از دلتنگی و غم دوری می گویند، شاید از جاماندگی با شهید صحبت می کنند، شاید می خواهند دل سرگشته شان را به خدا وصل کنند، شاید مشکلی دارند که گره اش به دست این شهید باز می شود و شاید ... مادرها زودتر به دیدار فرزندانشان آمده اند تا غبار از سنگ مزار فرزندشان بزدایند. گویی عید است و آنها برای خانه تکانی منزل فرزندشان به این گلزار آمده اند. چنان با شوق و پشتکار به آب و جارو کردن مشغول هستند که انگار فرزندشان در کنار آنان است و کار کردن آنها را به نظاره نشسته است. این شوق و ذوق چنان مادران را به هیجان آورده که از ساعات آغازین صبح و روشنایی آسمان، به دیدار فرزند شتافته اند تا پیش از این که مهمانان فرزندشان از راه برسد، مزارش را از غبار بروبند و بشویند. به قاب عکس ها که نگاه می کنی، پیر و جوان، کوچک و بزرگ، میانسال و کودک، از هر سنی دیده می شوند. یک لحظه احساس می کنی از قافله جا مانده ای. اشک چشمانت را پر می کند، همه چیز را بارانی می بینی و اهتزاز پرچم های کوچکی که بر سر هر ردیف به صورت دسته های سه تایی خودنمایی می کنند، تو را به دنیای شهدا می کشاند. به یاد می آوری دلاوری های مردان بزرگ و کوچکی را که برای آرامش و امنیت تو، جان به دریای بلا سپرده اند و خود را فدا کرده اند تا امروز، تو با آرامش بتوانی قدم در این سرزمین برداری، بی آنکه پرچم استعمار دشمنان بر سرت به اهتزاز درآید یا ترس این را داشته باشی که کسی متعرضت شود. نوای آشنای صادق آهنگران گوشت را می نوازد. آن قدر مشغول تماشا بودی که نوا را نمی شنیدی. «این قافله عزم کرببلا دارد...»، اشک در چشمانت حلقه می زند. به پیش می روی. نزدیک به جایگاه شهدای مکه که می رسی، تابلو کوچکی توجه ات را به خود جلب می کند. تابلو سفید رنگی که با ابعاد سی در 10 متر، فضا را به خود اختصاص داده است و بر رویش با خطی خوش نوشته شده «به طرف مزار شهید پلارک». نشانی را که دنبال می کنی به یاد می آوری که شهیدی در این حوالی آرمیده است که از مزارش بوی گلاب استشمام می شود. همین خاصیت سبب شده تا به دلیل ازدحام زائران، اغلب اوقات نتوانی برای زیارت به نزدیکش راه پیدا کنی. جمعیت را می شکافی و آهسته آهسته به سراغش می روی. از عطر گلاب چنان آکنده است که بویش تا چند متری مزار به مشام می رسد. با خودت فکر می کنی، با این بوی گلاب ربوبی، نیازی به تابلو نیست ... دست بر روی قبر می کشی. گلبرگ های قرمزرنگ گل سرخ را با دست کنار می زنی تا بتوانی نوشته های روی سنگ را بهتر بخوانی. شهید «سیداحمد پلارک» . زنان و مردان متعددی در کنار مزارش به نظاره ایستاده اند و انتظار می کشند تا کنار مزار شهید خلوت شود و آنان هم بتوانند به دیدارش بیایند. هر کس که از کنار قبر می گذرد، دستی بر سنگ مزار شهید پلارک می کشد و به تبرک بر سر و صورت می مالد. به یاد مادرش می افتم که در هنگام قنوت نماز، قطره های آبی که از لبانش به بیرون می تراود، بوی گلاب می دهد. نمی دانم شاید خلوص مادر، قبر فرزند را معطر کرده باشد. با ذکر صلوات و تلاوت سوره فاتحه، با او خداحافظی می کنم و به راه می افتم. به سمت جایگاه شهدای مکه می روم که در کشتاری وحشیانه به شهادت رسیده اند. گویی گل هایی که بر روی سنگ مزار این شهدا قرار داده شده، مربوط به روز گذشته است که کمی از رنگ و بوی خود را از دست داده اند. «محمد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته ...»، شهدا جای تان خالی است. همان طور که در دل از آنها می خواهم تا مرا هم در این راه صعب یاری کنند، کودکی با یک سینی پر از هندوانه به سویم می آید. هندوانه ها را به قطعه های کوچک تقسیم کرده و در داخل سینی گذاشته اند. قطعه ای از سینی بر می دارم. از دخترک تشکر می کنم و فاتحه می خوانم. برخی از فرزندان، چنان محو تفکرات خویش هستند که اطراف را نمی بینند. گویی خاطرات خود را از پدر مرور می کنند. ولی دیدار امروز فقط مختص فرزندان نیست. پدرانی را می بینم که با وجود کهولت سن، عصازنان راه را می پیمایند تا بر سر مزار فرزند دلبندشان حضور یابند. پدری سر بر قبر گذاشته و چنان قبر را در آغوش گرفته است و می گرید که گویی فرزندش را به چشم دل دیده و دلتنگی اش را با در آغوش کشیدن قبرش تسکین می دهد. بوی عطر گلاب مرا به خود می آورد. صلواتی می فرستم و در دل آرزو می کنم، ای کاش مردم قدر ایثار و فداکاری شهدا را بدانند و نگذارند انقلاب به دست نامحرمان بیفتد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مهر1390ساعت 3:33 PM توسط من او |
|
|
خیلی وقته که می خوام یه چیزهایی بنویسم. ولی این را برای خودم. لطفا تو هم که عزیزی وارد نشو و نخون. باشه. اخطار می دم. لطفا، خواهشا، توی دوست، توی همکار، توی نازنین هم نخون. این خیلی شخصیه.
مدت زمانی است که حسم عوض شده. یا شاید بهتره بگم اصلا حسم ... نه نه این که ندارم. این طوری بگم که کمرنگ شده. دیگر مثل قبلا که دلتنگ می شدم، دلم تنگ نمیشه. حس های خوبی ندارم. انگار یکی داره ازم ....، از خدا می خوام خودش کارم را یکسره کنه. من نمی دونم چی می خواد بشه. نمی دونم همه چی قاطی شده. شاید برم، شاید بمونم، شاید ... خودم هم نمی دونم می خوام چکار کنم. ولی از این وضعیت چندان خوشم نمی یاد. دلم نمی خواد کسی را بازی بدم. وقتی تماس نمی گیرم به این دلیله که واقعا حسی تو آن روزها نداشتم. واجب ندیدم که زنگ بزنم. البته به فکر بودم. معنی اش این نیست که نبودم، ولی فکر کردنم هم مثه گذشته نبوده. این که ذهنم تو هر لحظه درگیر باشه. نمی خوام باعث ناراحتی بشم. نمی خوام کسی را اذیت کنم. گذشته جلوی چشمم رژه می ره. ناراحتی ها و بازی دادن ها و بی محلی ها و.... خیلی ها های دیگه. اعتراف کردن خیلی سخته. حتی الان که دارم واسه خودم مثلا می نویسم. شاید باشه واسه وقتی دیگر... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 8:58 PM توسط من او |
|
|
در سایه لطف و مرحمت تو جای می گیرم. خیالم آسوده است که تو نگهبان منی. به تو تکیه می کنم و از تو نیرو می گیرم تا بتوانم کارهایم را با اعتماد به نفس بیشتر به پایان برسانم. خدایا هر آنچه را که از تو می خواهم به من عطا می کنی و کجا می توانم چنین کسی را بیابم که هر آنچه از او طلب می کنم به من ارزانی دارد. معبودا، از عذاب آتش سوزان نجاتم بده و یاری ام کن که با دست خود، خود را به هلاکت نیاندازم. خدایا تو آنقدر بنده نوازی که باور نمی کنم کردار بنده گناهکار را هم نبینی و به او توجه نکنی. اگر چه گفته ای که تو را با این گروه کاری نیست. ولی یقین دارم که گناهکاران نیز از لطف و مرحمت تو بی بهره نیستند و روی عنایت تو از آنها باز گرفته نمی شود. خدایا اطمینان دارم که به من روسیاه نیز می نگری. الهی اگر این چنین نبود، بندگان گناهکاری که با توبه به درگاهت بازگشتند، چطور به این سو هدایت شدند. مگر نه این که تا تو نخواهی پرده از گوش ها و چشم های بندگان گناهنکار برداشته نمی شود و مگر نه این که تو خود به پیامبرت(ص) فرمودی که این گروه را کر و کور کرده ای و هر آنچه تو بگویی نمی شنوند و در دل آنها مرضی است که به درگاه الهی روی نمی آورند. پس چطور ممکن است که بنده ای از این گروه به راه تو هدایت شود، بدون این که تو خواسته باشی. خدایا در قرآن کریمت می فرمایی که «و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و بحر و ما تسقط من ورقة الا یعلما و لا حبة فی ظلمات الارض و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین» پس تویی که از افتادن برگ درخت ها آگاهی و تویی که هر آنچه در زمین و دریا موجود است می دانی، چطور ممکن است که بی اذن و اجازه تو بنده ای به راه هدایت تو ورود پیدا کند بدون خواستن تو؟ خدایا به حرمت این آیه که «و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت، سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین» با آن یونس را از بطن ماهی نجات دادی، ما را نیز از تاریکی و ظلمات نجات ده و یاری مان کن تا در راه تو گام برداریم. آمین یا رب العالمین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 3:15 PM توسط من او |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 1:58 PM توسط من او |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 1:54 PM توسط من او |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
عاطفه آزاده روی خط 22 ایستگاه تامل استقلال پس کی میایی؟! یک منتظر واژهنشین |
|
RSS
|